بشکه نفتي داخل انبار بود / سالن انبار تنگ و تار بود
عصر جمعه حول و حوش شيش و هفت / برق سالن اتصالي کرد و رفت
عدهاي هم جمع بودند از قضا / صف کشيده تا کنار پلهها
يک به يک ميآمدند و با ادب / لمس ميکردند و ميرفتند عقب
لمس ميکردند مردان و زنان / هر کسي چيزي گمان ميبرد از آن
اين يکي استادکار ذوالفنون / گفت چيزي نيست اين غير از ستون
آن يکي مرد سياسي با دو دست / لمس کرد و گفت حتما قدرت است
کودکي هم روي آن دستي کشيد / گفت اسنک بود با طعم شويد!
کهنه رندي هم رسيد و دست زد / گفت ايران هزار و چارصد
عاشقي هم گفت اين دعوا خطاست / بي خيال بشکه معشوقم کجاست
عاقلي هم ميگذشت از آن کنار / گفت مارک و ليره و پوند و دلار
دختري هم ناگهان جيغي کشيد / گفت مردي بود با اسب سپيد
عدهاي ناگاه از راه آمدند / شمعي آوردند تا روشن کنند
شمع را با فندکي افروختند / بشکه در دم منفجر شد سوختند
بشنو اما حاصل اين گفتگو / ما درون بشکه نفتيم اي عمو
ميرسد هر کشوري از هرکجا / پاي خود را ميکند در کفش ما
حرف آخر يک کلام است و همين / کاشکي بي نفت بود اين سرزمين
نوشته شده توسط مجید در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
فهرست اصلی
نویسندگان
<#authors#>
دوستان
نوشته های پیشین
آمار سایت
<#persianstat#>
طراح قالب
POWERED BY